منوی اصلی

نگاهى بر نماز امام سجاد عليه السلام‏

نگاهى بر نماز امام سجاد عليه السلام‏

 
هنگامى كه وقت نماز فرا مى رسيد، امام سجّاد عليه السّلام لرزه بر اندام مى شد، رنگش زرد مى گرديد، و همچون شاخه درخت خرما مى لرزيد، و هنگامى كه وارد نماز مى شد، رنگش دگرگون مى گرديد، و همچون بنده ذليل در حضور زمامدار جليل بود، و مانند شخصى كه با دنيا وداع مى كند، نماز مى خواند، و بندهاى بدنش از خوف خدا لرزان مى شد. در نماز همانند درختى بود كه هيچ حركتى ندارد، مگر آنكه باد آن را به حركت درآورد، و هنگامى كه سجده مى كرد، سر از سجده بر نمى داشت تا اينكه قطرات عرق از صورتش روان مى شد، و هنگامى كه ماه رمضان فرا مى رسيد، غير از دعا، تسبيح، استغفار، و تكبير، سخن ديگرى نمى گفت، و يك كيسه چرمى داشت كه مقدارى تربت قبر امام حسين عليه السّلام در آن بود، و جز بر خاك، بر چيز ديگرى سجده نمى كرد.
و آنچنان به قرآن دل بسته بود كه مى فرمود:
“اگر تمام مردم دنيا در مشرق و مغرب بميرند، وقتى قرآن با من باشد، هيچ گونه وحشت نمى كنم”.
و هنگامى كه در نماز به آيه مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ مى رسيد، آن قدر آن را تكرار مى كرد كه نزديك بود از دنيا برود. و هنگام نماز، به جاى سخت و ناهموار مى رفت و به نماز مشغول مى شد، و بر زمين سجده مى كرد. روزى به كنار يكى از كوههاى مدينه رفت و روى سنگ سخت و داغى به نماز ايستاد. آن حضرت از خوف خدا، بسيار مى گريست، به طورى كه وقتى سر از سجده برمى داشت، بر اثر اشك زياد، گوئى در ميان آب فرو رفته و بيرون آمده است.
آن بزرگوار، در انجام عبادت، كوشش فراوان داشت، به گونه اى كه فاطمه دختر على عليه السّلام نزد جابر انصارى آمد و گفت:
“ما بر گردن شما حقوقى داريم، يكى از حقوق ما اين است كه هرگاه ديديد يكى از ما به خاطر عبادت بسيار، در معرض خطر است، به او يادآورى كنيد و او را به حفظ جان، سفارش نمائيد، و اين على بن الحسين عليه السّلام يادگار پدرش است كه بر اثر كوشش فراوان در عبادت، خود را در پرتگاه خطر شديد قرار داده است، و از بسيارى سجده، پيشانى و كف دستها و روى زانوهايش پينه بسته، و جانش را در رنج شديد انداخته است!”.
جابر به خانه امام سجّاد عليه السّلام آمد، و پس از طلب اجازه، وارد خانه شد. آن حضرت را در محراب عبادت ديد كه بسيارى عبادت، او را فرسوده نموده بود، عرض كرد: “براى حفظ جان خودتان كمتر عبادت كنيد”، امام سجّاد عليه السّلام در پاسخ فرمود:
يا جابر! لا ازال على منهاج ابوىّ، متأسّيا بهما حتّى القاهما
: “اى جابر! من همواره همانند رفتار پدرانم هستم و به آنها اقتدا مى كنم تا به ديدارشان نائل گردم”.

حضور قلب عجيب امام سجاد عليه السلام در نماز

روايت شده: هرگاه امام سجّاد عليه السّلام مشغول نماز مى شد، آنچنان از خود بى خود مى گشت كه صداى اطراف خود را نمى شنيد. در يكى از شبها، يكى از فرزندان كودكش به زمين افتاد و دستش شكست، اهل خانه فرياد كشيدند و همسايگان آمدند و شكسته بند آوردند، او دست آن كودك را كه از شدّت درد، گريه مى كرد، بست، ولى امام سجّاد عليه السّلام هيچ يك از اين صداها را نشنيد، وقتى كه صبح شد، ديد دست فرزندش به گردنش بسته شده است، علت را پرسيد، جريان را به آن حضرت خبر دادند.
در روايت ديگر آمده: آن حضرت در اطاقى به سجده افتاده بود، آن اطاق  آتش گرفت، حاضران مى گفتند: “اى پسر رسول خدا! آتش، آتش!”. آن حضرت، سرش را از سجده بلند نكرد، تا اينكه آتش خاموش شد، پس از آنكه نشست، از او پرسيدند: “چه چيز تو را از وجود آتش غافل و بازداشت؟”، در پاسخ فرمود:
الهتني عنها النّار الكبرى 
: “آتش بزرگ (دوزخ) مرا از اين آتش، بازداشت”.
حضور قلب آن بزرگمرد، به گونه اى بود كه حتّى شيطان به صورت مار افعى در روبروى او ظاهر شد، تا او را از توجّه به خدا بازدارد، ولى نتوانست.

جوان ناشناس و نماز و مناجات عجيب او

حمّاد بن حبيب عطّار كوفى مى گويد: من همراه كاروان، از كوفه به سوى مكّه براى انجام حجّ، رهسپار شديم، به منزلگاه “زباله” رسيديم، و سپس از آنجا شبانه حركت كرديم، باد سياه تاريكى بر سر راه ما وزيدن گرفت، به طورى كه افراد كاروان از همديگر پراكنده شدند، من در آن صحرا و بيابان سرگردان بودم و همچنان بى هدف راه مى رفتم تا به بيابان بى آب و علف و خشكى رسيدم، و به كنار درختى پناه بردم، وقتى كه شب كاملا تاريك شد، ناگهان جوانى را كه لباس سفيد پوشيده بود و بوى مشك از او به مشام مى رسيد، كنار آن درخت آمد، با خود گفتم:
اين آقا، يكى از اولياى خدا است، اگر متوجّه گردد، مى ترسم از من دور شود، و من  باعث گردم كه او از بسيارى از عباداتى كه مى خواهد انجام دهد، بازماند، تا آنجا كه توانستم، خود را پنهان كردم، آن جوان به نزديك آن درخت آمد، و آماده نماز شد، راست ايستاد و به مناجات پرداخت و در اين حال به خدا چنين مى گفت:
يا من حاز كلّ شي ء ملكوتا، و قهر كلّ شي ء جبروتا، اولج قلبي فرح الاقبال عليك، و الحقني بميدان المطيعين لك 
: “اى خداوندى كه به خاطر شكوه اقتدارت، بر همه چيز مالك شده اى، و به خاطر عظمت خود بر همه چيز چيره شده اى، شادى روى آوردن به سويت را بر قلبم وارد كن [ شيرينى يادت را به من بچشان ] و مرا به ميدان هاى پيروان خودت برسان”.
سپس مشغول نماز شد، و [ پس از مدّتى ] چون او را بى حركت ديدم، به سوى آن محلّى كه عبادت مى كرد، رفتم، ناگاه در آنجا چشمه اى ديدم كه آب سفيد و درخشان از آن مى جوشيد، آماده نماز شدم، و پشت سر آن جوان ناشناس ايستادم، ناگهان خود را در محرابى ديدم، كه گويا آن را همان وقت ساخته بودند، و آن جوان را ديدم كه در نماز و مناجات خود، هرگاه به آيه اى از قرآن مى رسيد كه در آن از پاداش يا عذاب الهى، ياد شده بود، آن را با ناله و اندوهى جانكاه تكرار مى كرد، اين وضع تا سحر ادامه يافت، وقتى كه تاريكى شب برطرف شد، برخاست و ايستاد، و چنين مناجات كرد:
يا من قصده الطّالبون، فاصابوه مرشدا، و امّه الخائفون فوجدوه متفصّلا، و لجأ اليه العابدون فوجدوه موئلا، متى راحة من نصب لغيرك بدنه، و متى فرج من قصد سواك بنيّته، الهي تقشع الظّلام و لم اقض من خدمتك و طرا، و لا من حياض مناجاتك صدرا، صلّ على محمّد و آله، افعل بي اولى الامرين بك يا ارحم الرّاحمين 
“اى خدائى كه: جويندگان به سويش رو آوردند، و او را راهنمائى خود يابند.اى خدائى كه: خائفان به جانبش روانه شدند و او را بخشنده و عطابخش يافتند.اى خدائى كه: عبادت كنندگان به او پناهنده شدند و او را پناهگاه خود ديدند، چه وقت است آسودگى كسى كه خود را براى غير تو، به رنج و زحمت انداخته است؟و چه وقت است شادى آن كسى كه به سوى غير تو توجّه قلبى نموده است؟خدايا! تاريكى شب به پايان رسيد، ولى من از پيشگاه تو به حاجتى نائل نشدم،و از درياى مناجات و ارتباط با تو،به نوائى نرسيدم،بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و آل او درود بفرست،و به من آنچه را كه بين دو چيز، در پيشگاه تو شايسته تر است عنايت فرما،اى خدائى كه مهربانترين مهربانان هستى”.
 [ در اين هنگام، آن جوان آماده رفتن شد] ترسيدم كه از شناختن او محروم گردم، دامنش را گرفتم و عرض كردم: “تو را به حقّ آن خداوندى كه خستگى عبادت را با آن همه رنجى كه دارد، از تو برداشته، و مناجات و توجّه به خود را در كام تو لذيذ نموده است، به من رحم و لطفى فرما، زيرا من در اين راه گم شده ام و سرگردان گرديده ام، به كارهاى تو علاقه دارم، و معنى گفتار تو آرزوى من است”.
آن جوان گفت:
“اگر تو براستى به خدا توكّل مى نمودى، سرگردان نمى شدى، اكنون همراه من بيا”، نزديك درخت آمد و دستم را گرفت (آنچنان با سرعت به سوى مكّه مى رفتيم) كه گمان كردم، زمين زير پاى من كشيده مى شود، هنگامى كه سفيده صبح دميد، به من فرمود: “اكنون به تو مژده باد كه در مكّه هستى، اينجا مكّه است، همان دم صداى ضجّه مردم را شنيدم، و جاده را ديدم. به آن جوان عرض كردم: “تو را سوگند مى دهم به آن خدائى كه در روز قيامت، در آن روز نياز، به لطف او اميدوار مى باشى، به من بگو تو كيستى؟” فرمود اكنون كه مرا قسم دادى، من “على بن الحسين” هستم.

     نگاهى بر زندگى چهارده معصوم عليهم السلام، شیخ عباس قمی, ص: 159

افزودن دیدگاه جدید